در دل آن را که روشنايي نيست

شاعر : سنايي غزنوي

در خراباتش آشنايي نيستدر دل آن را که روشنايي نيست
موضع مردم مرايي نيستدر خرابات خود به هيچ سبيل
که مرا برگ پارسايي نيستپسرا خيز و جام باده بيار
پيش کس مي بدين روايي نيستجرعه‌اي مي به جان و دل بخرم
واي تو کاين سخن ملايي نيستمي خور و علم قيل و قال مگوي
زين معاني ترا رهايي نيستچند گويي تو چون و چند چرا
چوني و چندي و چرايي نيستدر مقام وجود و منزل کشف
در دل تو غم دوتايي نيستتو يکي گرد دل برآري و ببين
که ترا خود ز خود جدايي نيستتو خود از خويش کي رسي به خداي
بعد از آن حال جز خدايي نيستچون به جايي رسي که جز تو شوي
کاين سخنها به خودنمايي نيستتو مخوانم سنايي اي غافل